محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

228

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و اما هرقل ملك روم مسلمان نشد و [ ليكن ] اسلام به جواب نامه اندر پيدا كرد . و اما ملك عجم كسرى پرويز چون نامهء پيغمبر بر خواند بدريد و بر روى رسول زد و گفت : او زير دست من است او را چه زهره و يارا بود كه به من نامه چنين كند . پس كسرى نامه كرد به ملك يمن باذان ، و او از قبل پرويز بود ، كه اين مرد را كه به حجاز اندر بيرون آمده است از عرب به من نامه اى كرده است چنان كه سزاى او بود دو تن را بهش زى او فرست تا او را بند بر نهند و سوى من آورند تا من اندر كار او بنگرم كه چه بايد كردن . و اگر به گفتار ايشان نيايد تو سپاه برگير و زى او شو و سرش زى من فرست ، و آن همه زمين او زير پاى پيلان ويران كن و قوم او را برده كن و خواسته هاشان غارت كن . چون باذان نامهء پرويز بر خواند دبير خويش را با يك تن ديگر بيرون كرد به سوى پيغمبر ، و هر دو سخت بخرد بودند ، و اين مرد را كه با اين دبير بود نامش خر خسرو بود ، و نام اين دبير بابويه بود . باذان اين هر دو را بفرستاد و نامهء پرويز سوى پيغمبر فرستاد گفتا اگر به روى و اگر نه من سپاه آرم چنان كه كسرى فرموده است ، و آن هر دو به مدينه آمدند . و از آمدن ايشان منافقان شادى كردند و گفتند كار محمّد به سر آمد و مردمان از بلاى او برستند كه كسرى شاهنشاه آهنگ او كرد ، و اكنون او را از پشت زمين كم كند . و به اخبار عجم اندر چنين است كه اين خر خسرو را پرويز فرستاده بود سوى پيغمبر عليه السّلام و گفته كه محمّد را بيار ، و اگر با تو نيايد سوى باذان شو و نامه او را ده تا بفرستدش . و اين قصّه اندر اخبار پرويز يك ره گفتيم . و اكنون چنين گويد كه اين هر دو رسولان باذان بودند . چون پيش پيغمبر آمدند خداى عزّ و جّل جبريل را بفرستاد تا پيغمبر را آگاه كرد كه شيروى پسر پرويز پدر را بكشت . چون پيغمبر آگاه شد ، اين مردمان را بگفت كه پرويز بمرد و پسرش شيروى او را بكشت . ايشان گفتند ترا كه گفت ؟ پيغمبر گفت : مرا جبريل گفت و او را ديروز كشتند . ايشان گفتند بنگر تا چه سخن گويى ، ما اين سخن باذان ملك يمن را بگوييم و از تو حكايت كنيم . پيغمبر عليه السّلام گفتا بگوييد و سخنى ديگر بگوييد